محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2787
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ندارد . و خدا بما وعده اى بهتر از وعدهء نو داده . زياد گفت : « سوى آنچه تو و يارانت مىخواهيد راهى نمىيابيم جز آنكه در خون فرو رويم . » شعبى گويد : هرگز نشنيدم كه كسى سخن گويد و نكو گويد جز اينكه مىخواستم خاموش شود مبادا به بد افتد ، به جز زياد كه هر چه بيشتر مىگفت نكوتر مىگفت . مسلمه گويد : زياد ، عبد الله بن حصن را بر نگهبانى خويش گماشت و مردم را مهلت داد تا خبر به كوفه رسيد و وصول خبر به دو رسيد . نماز عشا را عقب مىانداخت تا آخرين نمازگزار باشد ، آنگاه نماز مىكرد و يكى را مىگفت كه سورهء بقره و معادل آن را بخواند و آهسته بخواند و چون به سر مىبرد مهلت مىداد چندان كه به نظر وى يكى به خريبه توانست رسيد ، آنگاه سالار نگهبانى خويش را مىگفت برون شود كه مىرفت و هر كه را مىديد مىكشت . گويد : شبى يك بدوى را گرفت و پيش زياد آورد كه به دو گفت : « بانگ را شنيدى ؟ » گفت : « نه به خدا شيردهى آوردم ، شب مرا گرفت به ناچار به گوشه اى رفتم و ماندم كه صبح شود و از آنچه امير كرده خبر ندارم . » گفت : « به گمانم راست مىگويى اما كشتن تو به صلاح اين امت است » و بگفت تا گردنش را بزدند . گويد : زياد نخستين كسى بود كه كار حكومت را قوام داد و شاهى معاويه را استوار كرد و مردم را به اطاعت واداشت و به عقوبت پرداخت و شمشير كشيد و به پندار مواخذه كرد و به گمان عقوبت داد . در ايام حكومتش مردم از او سخت بيمناك بودند و از همديگر ايمن شدند تا آنجا كه چيزى از مرد يا زنى مىافتاد و كسى